یسنا گل مامانییسنا گل مامانی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ یسنا گلیوبلاگ یسنا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره

یسنا گل زندگی

فوت آقا بزرگ

عزیزم جمعه 92/11/11 ساعت 9 شب بود که مادرجون خبر داد که متاسفانه آقا بزرگ(پدربزرگ بابایی) فوت کردند به خاطر همین رفتیم شیراز تو خیلی وقت بود که فامیلای بابایی رو ندیده بودی ولی خدارو شکر خیلی زود باهاشون خو گرفتی این آقا پسر گل که تو عکسه اسمش آرمین پسر عمه الهه خیلی از تو خوشش اومده بود تو هم خیلی دوسش داشتی   ...
16 بهمن 1392

پستونک

عزیز دل مامان دقیقاً از شروع 11 ماهگی با پستونک یا به قول خودت «مِمِ» خداحافظی کردی خدارو شکر خیلی راحت باهاش برخورد کردی فقط یکم موقع خوابیدن کلافه می شدی که واسه اونم اصلا گریه نمی کردی و بعد از یکم وول خوردن می خوابیدی اینم آخرین پستونکت گلم    ...
16 بهمن 1392

10 ماهگی

  دخترم برگ گلم غنچه ی خوشرنگ دلم دست خود را حلقه کن بر گردنم خنده زن بر چشمهای خسته ام عشق تو آواز صبح زندگیست مهر تو آغاز لطف و بندگیست سر گذار بر شانه های مادرت بوسه زن بر گونه های زرد من خانه ام سبز از صدای شاد توست مادرت مست از نوازشهای توست     فرشته کوچولوی من امروز 10 ماهه که خونه ی ما پر شده از صدای طنین انداز و آرامش بخش تو ... نفسم همیشه خدا را شاکر باش تا خنده همواره بر لبای زیبات نقش ببنده همنفس من 10 ماهگیت مبارک   ...
12 بهمن 1392

اولین دندون

ديروز داشتم به یسنا آب می دادم دیدم یه صدایی می آد دقت کردم دیدم بله دندون یسنا خانم گل گلاب دراومده خوشکلکم درخشش اولین مرواریدت مبارک انار دونه دونه دختری دارم یه دونه قشنگ و مهربونه انار دونه دونه چند وقتیه که بچم گرفتار دندونه انار دونه دونه خدا چه مهربونه توی دهان دخترم یه گل زده جوونه گل نگو مرواریده مثل طلا سفیده   ...
30 آذر 1392

یلدای 92

  یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است     که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت   دختر ملوسم اولین یلدای زندگیت مبارک غنچه ی زندگی مامان و بابا       ...
30 آذر 1392

آشپزخونه

یسنا خانم جیگر مامان خیلی دوست داشت بیاد تو آشپزخونه پیش مامانی ولی از اونجایی که آشپزخونه پله داره نمی تونست بیاد دیروز داشتم ظرف می شستم دیدم یه چیزی داره می خوره به پاهام برگشتم دیدم یسنا خانم پشت سرمه خلاصه اینکه بیچاره شدیم خانم یاد گرفته بیاد تو آشپزخونه اینم وضع آشپزخونه بعد از ورود یسنا گلی     ولی متاسفانه بعد از این همه شیطنت خواست بره بیرون با سر خورد زمین کلی گریه کرد ...
27 آذر 1392